تبليغاتX
از سفرسبز پشیمانم سخت
غافلگیری 
اپیزود اول: وقتی که می خوای یکی رو غافلگیر کنی یا  وقتی که چند روز منتظر یه روز خاص یا اتفاق خاصی،حس جالبی داری.

اپیزود دوم: هیچ گونه غافلگیری در کار نیست و اتفاق خاصی هم قرار نمی افته.

اپیزود سوم: اپیزود اول و دوم تکرار می شود.

به این می گن یک سیکل معیوب!

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 و ساعت 15:5
با دنده سنگین حرکت کنید! 
تو یه شرایط وحشتناک که گیر کردی فکر می کنی اگه از این وضعیت در بیام دیگه هیچی نمی خوام.

ولی وقتی همه چی تموم می شه، نه تنها یادت می ره شرایط چی بود بلکه تازه توقعت چندین برابر می شه. اینجوری می شه که اگه نجنبی تبدیل می شی به یک آدم همیشه ناراضی، غرغرو و عصبی.

اما می شه یه جوره دیگه هم به این قضیه نگاه کنی اینکه اون شرایط برای تو وحشتناک بوده بر می گرده به شرایط اون زمانت و اینکه الان ناراضی هستی بر می گرده به شرایط فعلی، حالا اینکه حق داری سعی کنی شرایط فعلی رو درست کنی تا مثل گذشته نشه یه قضیه کاملا پسندیده و خوبه ولی اگه کاری جز غرغر ازت بر نیاد دیگه کم کم باید خفه شی و ازت زندگی لذت ببری.

پ.ن۱: با تمام وجود از بودن لذت می برم.

پ.ن۲: ای کاش یه سری اتفاقات هیچ وقت یادم نره.( آمین)

پ.ن۳:" ناهار که نمی خورم عصبی می شم." ولی ناهار نمی خوام، این قضیه هنوز برام اثبات نشده. یعنی بهتر بگم هیچ وقت نخواستم خودم رو به عنوان یه سیستم خارجی بررسی کنم.

پ.ن۴: همیشه از جملات و جمع بندی های کلی متنفر بودم. از اینکه آدما(!!!) انقدر راحت با دیدن کوچک ترین نا ملایمتی همه چی رو محکوم می کردن حالم بد می شد. اما مثل اینکه تازگیا بنده هم از گفتن این جملات گرانبها بی نصیب نبودم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 9:24
 

دو سال است که می دانم

بی قراری چیست

درد چیست

مهربانی چیست

دو سال است که می دانم

آواز چیست

راز چیست

چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند

امروز من دو ساله می شوم.

(گروس عبدالملکیان)

 

فال

درست مثل فنجان قهوه

که ته می کشد

پنجره

کم کم از تصویر تو

تهی می شود

حالا

من مانده ام و

پنجره ای خالی و

فنجان قهوه ای

که از حرف های نگفته

پشیمان است

(گروس عبدالملکیان) 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 10:32
یادگار زریر 
گاهی اوقات بعد از گذشتن یه مدت از دیدن یا خوندن چیزی تازه متوجه می شی، مطلبی که شاید خیلی ساده تصورش می کردی یا زیاد ازش خوشت نیومده تاثیر جالبی رو افکار و رفتارت گذاشته.

همین گونه بود که من بستور گشتم، یادگار زریر شدم و یک روز به پهنای یک عمر بر من گذشت، اما بستور در انتهای روز غمگین بود و من در خلسه ی ...

پ.ن۱: نمایش "یادگار زریران" به کار گردانی قطب الدین صادقی تیرماه ۸۷ تئاتر شهر

پ.ن۲:یادگار زریران حماسه و یلنامه غم انگیزی است که از روزگار ساسانیان بجا مانده و بر پایه نوشته ای کهن و اصیل از روزگار پارتیان است.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 10:20
یک سال واندی 
دیشب بین کاغذهای قدیمی دنبال یه مقاله می گشتم که قبل از عید ۸۶، یکی از دوستان برای چاپ تو نشریه(آمرود) بهم داده بود ولی متاسفانه بعد از ااون دیگه آمرودی منتشر نشد تا چاپ بشه، می خواستم پیداش کنم بهش پس بدم.(تا اینجا هر چی گفتم حاشیه است) بین اون کاغذها یه روز نوشت کوچیک از خودم بود، تقریبا یک سال و اندی پیش(هر چی فکر کردم دقیق یادم نیومد کی نوشتم)، خیلی جالب بود حال و هوای اون روزا با این روزا خیلی فرق می کرد.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 14:33
من تکه تکه از دست رفته ام در روز روز زندگانیم 
چه تهی دست شدی ای مرد!

...و به زودي همه در زير خاک خواهيم خفت. خاکي که به هم مجال نداديم تا دمي بر آن بياسائيم.

پ.ن:مي بيني!
مي بيني به چه روزي افتاده ام؟
حق با توست. مي بايست مي خوابيدم.
اما به سگها سوگند، که خواب، کلک شياطين است تا از شصت سال عمر، سي سالش را به نفع مرگ ذخيره کنند.(حسین پناهی)

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 15:29
اصفهان در آشفتگی نیمه شب، نه دیگه صبح شد، ساعت 6:27 
اولش این پست خیلی زیاد بود، ولی یهو کوتاه شد، ولی آخرش باز هم زیاد شد. تازگیا هر چی می نویسم همین جاست، خودکار و کاغذ در تعطیلات به سر می برند. فردا دارم بر می گردم اصفهان برای انتخاب واحد، شب نخوابیدم یعنی بهتر بگم خوابم نبرد. فکر کنم نزدیکای ظهر راه بیافتیم، خدا کنه تا مسئول خوابگاه نرفته خونشون، برسیم. حوصله آویزون اتاق بچه ها شدن و ندارم. دیروز باز هم مثل ترم های گذشته چند تایی از دوستان لطف کردن و افتخار انتخاب واحدشون رو به من واگذار کردن، خیلی جالبه با اینکه ما از سال اولی که رفتیم دانشگاه همه چی اینترنتی بود ولی هنوز که هنوزِ خیلی ها جرات نمی کنند از خونه ثبت نام کنند البته خودم هم شامل این دسته می شم.

هر کاری کردم همه چیمو بار نکنم ببرم نشد، یه کم پیشرفت داشتم ولی نه همچین، طبق معمول دوست داشتم وقتی می رم زود بر نگردم ولی این دفعه فکر کنم یکشنبه یا دوشنبه مجبورم شم بیام تهران.

شنبه صبح دانشکده برام مثل مجلس عزاست، شاید هم عروسی، کلی ماچ وبوس -البته با اونایی که مشکل نداره-، حال و احوال و تابستون چه کردی و چاق یا لاغر شدی و از این مدل فضولیا در راهه. (ماچ و بوس هم خودش به نوعی فضولیه)

راستی وبلاگ نیلی روز به روز داره بهتر می شه، می خواستم این جمله رو درباره اینکه چرا به نظرم روز به روز داره بهتر می شه بگم ولی دیگه قفل کردم، درست مثل وقتی که می خوام برای کسی نظر بذارم، نظر گذاشتن به نظر من یکی از سخت ترین کار هاست تازگیا به این نتیجه رسیدم اصلا نذارم بهتره.

از پ.ن و این حرفا هم خبری نیست، فقط گفتم قفل یاد این جمله افتادم: کلیدهای گم شده روزی پیدا خواهد شد، با قفل های گم شده چه کنیم؟

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 6:28
از خیلی خوب به چند جای دیگر 

SO GOOD TO SO BAD

It went from so good... to so bad... so soon

So good, to so bad, so soon

But nobody told me, so i never knew

It goes from so good, to so bad, so soon

 

It went from sunshine... to shadows... to rain

It went from passion... to pleasure... to pain

From singing sweet love songs, to cryin' blues

So good... to so bad... so soon

 

It started with words like forever

And went from always, to sometimes, to never

From give me some lovin'... to give me some room

So good... to so bad... so soon

 

It went from so good... to so bad... so soon

So good, to so bad, so soon

If nobody's told you, it's time that you know

It goes from so good, to so bad, so soon

 

So good, to so bad, so soon.

Shel Silverstein

پ.ن۱: اول خواستم این شعر و ترجمه شده بذارم ولی ترجمش چنگی به دل نمی زد.

پ.ن۲: این روزا زندگی من یه جورایی شبیه این شعر شده با این تفاوت که مال من یه قسمت دیگه هم داره 

So bad... to so good... so soon

پ.ن۳: دیشب به صورت کاملا اتفاقی یه تئاتر خیابانی تو محوطه ی جلوی تئاتر شهر دیدم. بعد از چند روز سکون دید و زاویه ای جدید رو تجربه کردم، دربارش مفصل خواهم نوشت.

پ.ن۴: دوزخ ما چشم به راه شماست، راست بگو، راست بگو، راست، آنجا نیز باز همین ماجراست؟ راست بگو، راست بگو، راست، فردوس برینت کجاست؟

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 19:52
لک لک 
دلم گرفته

درست مثل لک لکی

                  که بال هایش را برای کوچ امتحان می کند

دلم گرفته و می دانم

این هواپیما هیچ وقت

بر دریاچه ای فرود نمی آید

دلم گرفته و

باز نمی شود

در این قوطی

سر انجام

قرص ها را خواهم خورد

                                                           *گروس عبدالملکیان*

پ.ن۱: این روزها در خواب هایم تصویری است که مرا می ترساند.

پ.ن۲: فریاد من بلند تر از سکوت تو نیست. 

پ.ن۳: من به خط و خبری از تو قناعت کردم، قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 16:16
گشادی چشم 
کم کم دارم به این نتیجه می رسم که یا من زندگی و خیلی ساده می گیرم یا بقیه خیلی سخت، هر چی سبک سنگین می کنم یک سری کاراشون به خصوص منطق پشتش هیچ جوره با مال من جور در نمی آد، البته گفتن این قضیه بدون مثال مضحکه  ولی بدلیل شدت فشار وارده نمی تونم بیشتر از این روی صندلی دووم بیارم.

پ.ن۱: دچار خود سانسوری نشدم. اگه فکر می کنید  شدم اشتباه می کنید.

پ.ن۲: اینو گفتم که بدونید دو تا مطلب قبلی و پاک کردم، دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم.

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 و ساعت 2:14
نظریه، احساس، تاریخ، یقین، کمال 

 آدم وقتی درگیره یه رابطه ی احساسی جدید می شه به مرور تمامی خاطرات و اتفاقات احساسی رو که قبل از این رابطه داشته رو فراموش می کنه. به نوعی می شه گفت، دوباره از نو شروع به نوشتن تاریخ زندگی خودش می کنه، درست به همون صورتی که خودش و طرف مقابلش دوست دارن اتفاق افتاده باشه. شاید برای اولین بار تو زندگی این کار خیلی مشکل باشه و ممکنه آدم های کمی بتونن سریع با اون کنار بیان.

پ.ن۱:این فرآیند که می شه بهش گفت خالص سازی احساس، به مرور زمان سبب می شه که به یقین برسی که در دوره های قبل زندگی هم روحت با همین فرد و احساست به همین صورت بوده است. 

 پ.ن۲:نوشتم نظریه که فقط یه نظریه باشه.

پ.ن۳: بدلیل حساسیت نسبت به کلمات رابطه ی واقعی عاشقانه از رابطه ی احساسی استفاده کردم. شاید منظورم از احساس هم همون عشق باشه.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 12:6
دستی به سر و گوش 
یه روز به این نتیجه رسیدم که هر چی می نویسم تلخ شده و بیشتر به غرغرنامه تبدیل شده و تصمیم گرفتم از نوشتن اینجا صرف نظر کنم، الان هم مطمئن نیستم اگه دوباره شروع کنم غرغرنامه نمی شه ولی دلیل ننوشتن نمی شه.

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:17
 
سلام

 از تمامی دوستانی که این مدت به وبلاگم سر زدن و با آپ دیت نشدن اون مواجه شدن پوزش می خوام.

توی اولین فرصتی که بتونم برم خونه وبلاگ و آپ می کنم.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 14:27
رفیق شفیق 

 

هر وقت چراغ رو روشن می­کنم سریع می آد پشت پنجره­­­ی اتاقم تازه بعضی وقتا که چراغ خاموشه هم اون پشت منتظرمه، تا هرموقع شب هم که چراغ روشن باشه اون پشت می­مونه، همش داره این ور اون ور می­پره، صدای پاش روی توری خیلی دلچسبه انگار یه چیزی داره آروم آروم گوشه دلت می­خزه و خودشو برات لوس می­کنه. ولی خدایی ته مرامه تا حالا هیچ شبی نشده قرارمون یادش بره و تنهام بذاره حتی یه کم هم معطلم نمی­کنه. بعضی روزا هم وقتی دلش برام تنگ می­شه سریع می آد پشت پنجره. یه خوبی که داره اینه که حرف نمی زنه، حداقل به زبون ما نمی­تونه حرف بزنه و برام از کارای روزمرش تعریف کنه، یا با کنایه بهم بگه ببینمت!!! ( به این واژه بدجوری دارم حساس می­شم آخه یعنی چی ببینمت؟ که چی بشه؟ آخه این چه مدل حرف زدنه؟ ) یا با مدل حرف زدن دو پهلو و پر نیشش و چرت و پرتایی از چیزایی که فقط می­گه که یه چیزی گفته باشه، بره رو اعصاب. همین خصوصیتش واقعا دوست داشتنیش می­کنه، فقط می آد پشت توری پنجره و بالا پایین می­پره بدون هیچ کار اضافی. بعضی وقتا هم آروم میگیره و به حرفای من گوش می­ده خیال نکنید عین خل وچلا می­شینم باهاش حرف می­زنم همه­ی حرفامو با یه ضربه­ی کوچیک به توری بهش می ­فهمونم، خیلی با شعوره هر چی بهش می­گم، دقیقا همون منظوری که دارم و می­فهمه و برداشت های مزخرف برا خودش نمی­کنه. ولی یه مشکلی داره اینه که معلوم نیست دختره یا پسر، نه اصلا این خوبیشه، اگه معلوم می­شد دختره حتما اسم رابطمون عوض می­شد، شاید مدل دوستیمون هم یه جور دیگه می­شد، اصلا همه چی بهم می­ریخت. ولی خب از طرف دیگه تمام شرایط مورد نظر ( ترکیب شرایط مورد نظر خیلی مسخرس باید سعی کنم از دایره واژگانم حذفش کنم) منو تقریبا داره. شما نمی­دونید چه جوری می شه تشخیص داد یه مارمولک دختره یا پسر؟؟ جالبه نزدیکه ده ساله با هم دوستیم ولی هنوز ازش نپرسیدم دختری یا پسر؟؟ میشه گفت اصلا برام مهم نبوده که دختره یا پسر وگرنه بالاخره یه جوری سر در می ­آوردم، بیشتر مهم حضورش بوده که بدون هیچ توقعی این همه سال تنهام نذاشته و همیشه کنارم بوده حتی وقتی که من متوجه حضورش نبودم.

 

 

پ.ن۱: یه بار به سرم زد توری رو باز کنم تا بیاد تو ببینم چه کار می­کنه، ولی پشیمون شدم اگه می­اومد تو اتاق امکان داشت دوستی خوبمون بهم بخوره.

پ.ن۲: یادمه کوچیک تر که بودم هر دفعه که می­دیدمش با یه ضربه­­ی آروم زیر شکمش از پشت توری پرتش می­کردم سه طبقه پایین تر درست وسط حیاط، دو سه شب بیشتر طول نمی­کشید تا دوباره سر وکلش پیدا بشه، الان دیگه چند سالی میشه پرتش نمی­کنم پایین تا ببینم برمی­گرده یا نه، دیگه جواب آزمایش کودکانمو گرفتم و دلم نمی­آد دوباره تکرارش کنم، مهمتر از این دیگه خسته شدم تو عالم رفاقت هی بهم بفهمونه که مسیرشو سمت روشنایی راحتر و سریعتر از من پیدا می­کنه. اینو خودم خوب فهمیدم.

پ.ن۳: اصلا دوست ندارم دربارش اینجوری فکر کنم که اون بخاطر نور چراغ و خوردن حشراتی که بواسطه­ی این نور پشت پنجره جمع می­شن، اونجا می­آد. دوست دارم فکر کنم بخاطر من و دوستی چندین و چند سالمون هر شب می­آد پیشم.- این دفعه دیگه دوست دارم همون طور که دلم می­خواد فکر کنم یا بهتر بگم همون طوری که نیاز دارم به اطرافم نگاه کنم بدون کوچیک ترین شکی.-

پ.ن۴: نمی­دونم عمر متوسط­شون چند ساله ولی بیشتر دوست دارم رفیقم همونی باشه که پرتش می­کردم وسط حیاط تا اینکه یکی از نوادگانش باشه.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 18:4
یه چیزی بین خنده و استفراغ  

این روزا هیچ چیز عوض نمی شه در عین حال که همه چی عوض می شه ولی هیچ چیز عوض نمی شه همه ی روزا عین همن یه روز گرمتر یه روز سردتر یه روز، روز هوای پاکه، یه روز درختکاری، یه روز هم می شه روز بزرگداشت دکتر حسابی فقط اسمشه که عوض می شه. من، منم. تو، تویی. اصلا انگار چند سالیه- درست یادم نمیاد از کی- ولی انگار واقعا چند سالیه زمین حرکت نمی کنه، شاید هم دیگه راستی راستی زمین شده مرکز جهان و خورشید و فک و فامیلاش دارن دور اون می گردن که اینجوری همه چی ساکن شده.

دلم از خیلیا گرفته. نسبت به خیلیا هم بی تفاوت شدم. ولی هنوز با خیلیا حال می کنم. خیلی از احساسات قدیمی برام مضحک شده، مضحک نه به معنای کامل اون، وقتی بهشون فکر می کنم یه شعف خاصی پیدا می کنم، حالتی بین خنده و استفراغ تا تجربه نکنید نمی فهمید چی می گم. ولی یادتون باشه که این روزا هیچ چیز عوض نمی شه، حتی خود من، یه موقع خیال نکیند عوض شدم، همون آدم همیشگی ام، فقط دور و ورم یه فرقایی کرده، عوض اینکه من دور آدما بگردم اونا دارن دور سرم می گردن انقدر سریع می گردن که نمی شه تشخیص داد، چی می گن فقط می بینم دهنشون داره می جنبه و صداهای نا مفهوم می شنوم. حسابی گیج شدم، کمی هم منگ. هر کدوم یه تابلو گردنشونه و کلی خاطره دنبالشون که انگار هیچ وقت خاطرات بهشون نمی رسه. خدا کنه اینجوری که دارن می گردن سرشون گیج نره و پس بیافتن، اصلا حوصله آب قند درست کردن و اینجور کارا رو ندارم، بالاخره آدمن نمی شه که ولشون کرد به امان خدا.

پ.ن۱: فکر کنم اگه جدیدا سوار اتوبوس شم میله ی اتوبوس و دو دستی و خیلی محکم بچسبم.

پ.ن۲: امروز یکی از دوستام و دیدم دوست نداشتم بهش بگم از همه چی و از این روز مرگیا خستم ولی خودش دوست داشت از حرفام اینجوری برداشت کنه و گفت: تو که تهرانی، اینجا دیگه چرا خسته ای ؟ یادم نمیاد ولی مثل اینکه قرار بود بیام تهران بهتر شم، چه قرار مسخره ای. - بعضی روزا واقعا خیلی خوبم، هیچ روزی هم اصراری به بد بودن نیست.-

پ.ن۳:تو این موندم که چرا چند سالیه همه دوست دارن به نوعی خودشون و دپرس نشون بدن مثل اینکه دپرس بودن مد شده ( این مد دیگه از خز بودن هم گذشته )، یا شاید یه دیوار دفاعی محکم باشه. طرف چیزیش نیست ( مگه میشه چیزیش نباشه ) ولی یه جوری رفتار میکنه بهش بگن چقدر دپرس شدی!!! - بمیری هم بهت نمی گم دپرس شدی ولی تو دوست داشتی بهم بگو حتما خوشحال می شم .-

پ.ن۴: اگه در تلاشی بین پ.ن۲و۳ یه ربطی پیدا کنی باید بگم که هیچ ربطی بهم ندارن.

پ.ن۵: هی فلانی، زندگی شاید همین باشد. بهتر بود اون بالا می گفتم زندگی در حالتی بین خنده و استفراغ. 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 2:53
 
به صورت کاملا عجیبی از پست قبلی فقط عنوان و نظراتش مونده و متاسفانه من متنش و ندارم .

برای اطمینان فعلا پسوردم و عوض کردم تا ببینم مشکل از کجاست.

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 14:24
دلم لک زده برا ماهی شکلاتی 
|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 2:52
خمیازه از جایی نزدیکای قلب 

تازگیا به این نتیجه دارم می رسم که با یه سری آدما هیچ حرف و یا دغدغه مشترکی ندارم، هیچ چیزه   دیگه­ای غیر از وضعیت هوا و یه سری مسائل ساده پیدا نمی­کنم که بتونم با اونا دربارش حرف بزنم، اما اصرار به با هم بودن، با هم گشتن و کنار هم بودن و مثلا لذت برن از کنار هم بودن داره دیوونم می­کنه وقتی مجبورم کنارشون باشم یه حسی مثل نفس تنگی عمیقی که از جایی نزدیکای قلب شروع میشه می­خواد خفم کنه...

 

پ.ن۱: این که آدم همیشه دنبال حرف مشترک یا راه ارتباط با آدمای اطرافش بگرده خیلی خوبه اما با هرکسی اونجوری که می­خوای نمیشه ارتباط برقرار کرد.

پ.ن۲: خدا می دونه شاید این حس کاملا دو طرفه باشه. ولی من و که بد جور داره کلافه می کنه اونارو نمی دونم.

پ.ن۳: یکی از بزرگترین ضعفای آدم اینه که نتونه یا نخواد حسشو به طرف مقابل منتقل کنه. البته تو بعضی موارد حق می دم نخواد اینکارو بکنه.

پ.ن۴: خمیازه می تونه کمک بزرگی باشه.

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 17:14
دوش آب سرد من با همه فرق می کنه!!! 
 یک هفته ای میشه احساس های خوبی می کنم.

 دوست دارم برم زیر دوش آب سرد و یه لحظه ایستادن قلبمو احساس کنم. این تنها راهیه که آدمو حتی یه لحظه هم شده از دایره زمان و مکان خارج می کنه.

  --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این لغت همه بدجوری داره می ره  رو اعصابم. هیچ وقت میونه خوبی با این لغت نداشتم. البته با همه مشکلی ندارم از اینکه هیچکی نمیخواد عینه همه باشه و همه عین همه می شن حرصم در می آد،  بخواین یا نخواین یکی از این همه ی لعنتیین، آخه تا کی می خوای متفاوت باشی بسه دیگه عین همه زندگیتو کن .

میدونم  الان داری میگی ولی من با همه فرق دارم. هر جور راحتی.آره تو فرق می کنی. 

از تنیجه گیری کلی کردن هم بدم می آد هم می ترسم، شاید بیشتر از اونیکه بدم بیاد می ترسم، خدا رو چه دیدی شاید واقعا تو با همه فرق کنی ولی حسابی مواظب خودت باش زیاد بیرون نیا که خدایی نکرده عینه همه بشی. اصلا می تونی بری تو غار زندگی کنی. 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 14:24
 
این وبلاگ به دلایل نا معلوم تا اطلاع ثانوی(می تونه فردا باشه یا بیشتر از این حرفا) آپ نمی شه...

شاد باشید ...

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 و ساعت 11:58
شوکران 
قهوه تلخ

              بی شکر

                                بی تو

شاید طعم شیرین زندگی همین باشه

 مثل تلخی قهوه

                       مثل بودن با تو

                                            مثل بودن بی تو

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 14:32
مهم اینه نه هیچ چیز دیگه 

 

 

مهم این نیست که اون چقدر دوست داره

مهم اینه که تو دوستش داری

این و انقدر به خودت تلقین کن    تا دیوونه شی    

اینجوری خیلی چیزا مهم می شه     

خیلی چیزا هم اصلا مهم نیست

ولی مهم ترین چیز اینه که تو دوستش داری        مهم ترین چیز اینه که حاضری براش هر کاری بکنی

مهم ترین چیز اینه که حد اقل بهونه ای داری        تا مقابل وسوسه پرواز پنجره رو به دریا مقاومت کنی

مهم نیست به چه دیدی به تو نگاه می کنه        مهم نیست که از حرفاش چه منظوری داره

مهم نیست مسائلی که برا تو انقدر مهمه که حاضری هر کاری بکنی تا اونجوری که هستی دربارت فکر کنه،      برا اون اصلا مهم نیست

مهم این نیست بقیه چی فکر می کنن و دربارت چی می گن 

مهم اینه که اون برات مهمه    دوست داشتنش مهمه   

حداقل اون تنها چیزیه تو این زندگی کوفتی که مهمه       مهم اینه        نه هیچ چیز دیگه

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در پنجشنبه چهارم آبان 1385 و ساعت 14:0
 
از آن دل بی تاب

در پای آن درخت کهن سال

              چیزی نمانده بجز

                             سنگ چین اجاقی سرد

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 12:11
دیر گاهیست نیزه در قلب دارم 
 

میان بودن و نبودن 

                      در این خلسه گنگ         

                                        در این خلوت بی تو               

                                          تورا موج می زنم

بی تو از دریچه امروز به دیروزت می نگرم

                            به دستان پر مهرت           

                            به چشمان پر فروغ تر از امروزت    

                             به قلب مهربانت       نگاه پر شرمت         غرور قدم هایت

دیوانه وار، همچون طاعونیان عصیان زده به قصر امپراطور پناه می برم

چه زود است 

که چنگال تیز دربانان بر قلبم فرود آید.

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:41
دویدم 

 

دویدم ،

             

                 آنچنان سریع از حجم تاریک کوچه دویدم

                                                          

                                                    که گربه همسایه از ترس مات پشت شیشه پنجره ماند

نمی دانم آن طرف ،

         

                پشت دیوار بلند کوچه چه کسی در انتظارم بود..

  

                                                  اما برای دیدن او آنچنان سریع از حجم تاریک کوچه دویدم     

              

که صدای خش خش له کردن سوسک های فراری از سمپاشی همسایه را

 

                                                    فرش زرین برگهای خزان زده زیر پایم انگاشتم

نمی دانم که بود

 

              اما آنچنان نزدیک بود که گویی او بود که با من،

 

                                      حجم تاریک کوچه را در روشنایی انتظار می دوید...

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 4:17
خواب انار 

 

نمی دونم از روزی که به دنیا اومدم همیشه انقدر بد بخت بودم، یا تازگیا انقدر بد بخت شدم ...

دیگه هیچ حس تازه ای برام نمونده ، خیلی خستم خیلی خسته ، می خواستی خسته بشم ؟ آره خسته شدم...ولی نه از دست تو از دست خودم خسته شدم ،

از این همه خوب بودن و بد انگاشتن ، از این دل پیچه و تپش لعنتی ، از این ....

خیلی گنگ شدم . روحم دیشب تو خواب یه جای خوب رفته بود ، جایی که خبری از تو نبود ، من بودم و درخت های انار تو حیاطی قدیمی ، اگه قبلا شکوفه های انار و تو خوابگاه ندیده بودم نمی دونستم انارن چقدر قشنگ بودن این شکوفه ها  تا بیدار بشم دیگه هر کسی می تونست تشخیص بده که اونا انارن ، انار ترش و خوشمزه ..

هیچ وقت سراغ تعبیر خواب نمی رفتم ولی این دفعه انگار دست خودم نبود ، تا بعد از ظهر یادم نمی اومد خوابم چی بود اما تا اسم انار و شنیدم همش اومد جلو چشمم سریع سراغ کتاب رفتم بر خلاف بقیه تعبیرای تو کتاب ، تعبیر خواب من خیلی ساده و واضح بود ، فقط یه جمله "انار ترش بر غم و اندوه فراوان دلالت دارد."

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 و ساعت 1:42
ستاره...ستاره دنباله... 

سالها برای رهایی خویش تلاش می کردم

تو آمدی و بهانه ای شدی برای جدا شدن از اصل خویش

طغیان کردم

شهاب سنگی گشتم جدا شده از ستاره خویش و به دنبال تو آمدم

در پی تو  معلق و سرگردان گشتم

اولین بار بود که بی وزنی را تجربه می کردم

آنهم در فضای تو

چه شیرین بود این اولین خلسه

غرقه در فضای تو پای در حریمت گذاشتم

ندانستم تو انسانی و من ستاره ای در پی تو

و توان نزدیکی تو در من ثانیه ای بیش نیست

نا گاه تمام تنم در آتش سوخت و از من هیچ نماند ، جز

لبخندی بر لبان کودکانی که شب هنگام در انتظار نوری ساعت ها خیره به آسمان می نگرند

و من را همین بس . . . .

 

                                                                                           مهرداد

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 6:54
رویش خیال 
 

خیال تو دگر در باورم نمی گنجد

باورم سر شار از خیال است

اما خیال تو ، هرگز !

یاد ندارم این هرگز را چند بار سر کشیده ام

جاری کردم

زندگی کردم

ولی باز هم می گویم هرگز ، هرگزی دوباره ، خیالی دوباره

در آستانه فصلی تازه

رویشی تازه در عمق یخ وجودم.. رویشی از آن هیچکس. . .

 

                                                                                       مهرداد

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 1:21
افسوس... 

 

خود را  تنهای تنها می پنداشتم

چه ابله بودم که نمی دانستم، تمام این مدت

تو از من به من نزدیک تر بودی

تو  با من بودی و من نمی دانستم

تو خدای من بودی و من نمی دانستم

چگونه و کی  بدست تو آفریده شده ام؟!!

افسوس!!

خود  نیز نمی دانم...

 

                                                  مهرداد

 

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 21:54
من تو را می خواهم  
پیغمبری کوران را نمی خواهم

پادشاهی گنگان را نمی خواهم

من تو را می خواهم.

چگونه قدم بر سر خویشتن خویش نهم

حال آنکه ...

آن تو را می خواهد...

 

                                            مهرداد

|+|
نوشته شده توسط مهرداد فرنیا در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 23:49